طنز کلیپس

یه کلیپس دارم قلقلیه

سرخ و سفید یه متریه

میزنم رو سرم هوا میرم

نمیدونی تا کجا میرم

من این کلیپسو نداشتم

قده کوتاهی داشتم

افسردگی می داشتم

بی افم بهم عیدی داد

یه کلیپسه یک متری داد

مخمل و خونه مادربزرگه رو یاتونه؟

خونه ی مادر بزرگه / الان آپارتمانه

خونه ی مادر بزرگه / استخر و لابی داره

خونه ی مادر بزرگه / wifi ی مفتی داره

خونه ی مادر بزرگه / دیش و LNB داره

کنار خونه ی اون / همیشه پارتی برپاست

پارتیهای محله / پر شور و شوق و غوغاست

مادر بزرگه الان / مازراتی سواره

رنگ موهاشم هر روز / جور واجورو باحاله

مادر بزرگه الان / شلوار جین می پوشه

کفش کالج و کیفش / همیشه روبه روشه

مادر بزرگه هرشب / Gem Tv رو میبینه

خرم سلطان و سنبل / لامیارو میبینه

خونه ی مادر بزرگه / هنوز خیلی باحاله

خونه ی مادر بزرگه / حرفای خاصی داره !

داش بهروز ...

نـنـــــه ! هــر چی بدبختــی کشیدیــم ;
گفتی : " حکمــت خداســت "
بــیـبــین ننــه ...
نیشونـــی ایــن حکمتــو بــده بــرم در خــونش
بگــم دٍ لامصـــــــــــــب ،
مشکلــت با مـــن چیـــه آخــه ...؟!
به سلامتی بهروز که هنوز تیکه هاش بروزه

ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﯾﺎﻟﻮﮔﻢ...

تکیه گاه2

ﻫﺮﻭﻗﺖ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﺪﻡ ﯾﺎ ﻣﯿﺨﻮﻧﻤﺶ ﻣﻮ ﺑﻪ ﺗﻨﻢ ﺳﯿﺦ ﻣﯿﺸﻪ :(

ﺑﻬﺮﻭﺯ ﻭﺛﻮﻗﯽ (ﺳﻮﺗﻪ ﺩﻻﻥ) : ﺩﺭﻭﻏﮕﻮ ﺩﺷﻤﻦ ﺧﺪﺍﺳﺖ... ﻭﺍﯼ ﮐﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺷﻤﻦ ﺩﺍﺭﯼ ﺧﺪﺍ، ﺩﻭﺳﺘﺎﺗﻢ ﮐﻪ ﻣﺎﯾﯿﻢ. ﯾﻪ ﻣﺸﺖ ﻋﺎﺟﺰ ﻋﻠﯿﻞ ﻧﺎﻗﺺ ﻋﻘﻞ،ﮐﻪ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺣﻘﺸﻮﻥ ﺩﺷﻤﻨﯽ ﮐﺮﺩﯼ :(

دیالوگهای زیبای بهروز وثوقی در فیلم قیصر

تکیه گاه2

قیصر: احترامت واجبه خان دایی اما حرف از مردونگی نزن كه هیچ خوشم نمی آد … كی واسه من قد یه نخود مردونگی رو كرد تا من واسش یه خروار رو كنم؟ … این دنیا همیشه واسه من كلك بوده و نامردی … به هركی گفتم نوكرتم خنجر كوبید تو این جیگرم … دیدم فرمون كه می تونست یه محلی رو جابجا كنه … وقتی ضجرش می دادن می رفت عرق می خورد و عربده می كشید دیوارا تكون می خوردن و هرچی نامرده عینهو موش تو سوراخ راه آبها قایم می شدن، چی شد؟ …. رفت زیارت و گذاشت كنار … مثل یه مرد شروع كرد كاسبی كردن و پول حلال خوردن … اما مگه گذاشتن … این نظام روزگاره … یعنی این روزگاره خان دایی … نزنی، می زننت … حالا داش فرمون كجاست ؟ … اون فاطی كه تو این دنیا آزارش به یه مورچه هم نرسیده بود كجاست؟ … همه دل خوشی اش تو این دنیا ما بودیم و همه سرگرمی اش اون رادیو .. الهی نور به قبرشون بباره … چقدر شبای ماه رمضون من و داش فرمون راه می افتادیم و می رفتیم، هر چی اون كاسبی كرده بود برای فقیر فقرا، سحری می خرید و پول افطاریشونو می داد … حالا چی شد؟ … سه تا بی معرفت … سه تا از خدا بی خبر، مفت مفت اونا فرستادند زیر خاك …من این كار و می كنم … منم می فرستمشون زیر خاك … تازه این اولیش بود … تو نمره … رو پاهام افتاده بود … نمی دونی چه التماسی می كرد، ننه … چشاش داشت از كاسه در می اومد خان دایی … می فهمی … چشاش داشت از كاسه در می اومد … اونارم وادار به التماس می كنم … حساب یكی یكی شونو می رسم … بدتون نیاد .. شما دیگه برا خودتون عمرتونو كردید … منم دو تا گیر كوچیك دارم … یكی اینكه به این ننه مشهدی قول دارم ببرمش مشهد زیارت … یكیم یه جوری مهرم و از دل اعظم بیارم بیرون .. فقط همین و همین … خیال می كنی چی می شه خان دایی … كسی از مردن ما ناراحت می شه؟ … نه ننه … سه دفعه كه آفتاب بیفته سر اون دیوار و سه دفعه كه اذون مغرب و بگن همه یادشون می ره كه ما چی بودیم و واسه چی مردیم … همینطور كه ما یادمون رفته … دیگه تو این دوره زمونه كسی حوصله داستان گوش كردنو نداره

بهروز وثوقی

 

رضا موتوری(بهروز وثوقی) : بی خودی هوس کردم فردا عصر برم
پولا رو پس بدم .

ننه(پروین ملکوتی) : که دختره خوشش بیاد ؟

رضا : نه ننه ! می خوام هفاد سال سیاه کسی خوشش نیاد. برعکس می خوام همه بدشون بیاد . این منم که باس خوشم بیاد !
این منم که باید خوشم بیاد ...
رضا موتوری -1349 - مسعود کیمیایی